هنگام کودکی
در انحنای سقف ایوان ها
درون شیشه های رنگی پنجره ها
میان لک های دیوارها
هر جا که چشمم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود
شبیه این گل کاشی را دیدم
وهر بار رفتم بچینم
رویایم پرپر شد
"سهراب سپهری"
تیک...تاک....تیک...تاک
صدای عقربه های ساعت که مرا به تو میرسانند
و ای کاش بایستند
تا فاصله ها به پایان رسند
ای کاش....
دیوار خیال ذهنم را خراب کردم
تو نیستی دگر در آن
نمیدانم زیر کدام آوار آن جا مانده ای
که هنوز هم پیدایت نکردم
من فقط خواستم سرو سامان دهم به آن
نمیدانستم اینگونه سخت خود را به دردسر میندازم
باید بروم باد و نسیم را خبر کنم بیایند
با هم فریاد بکشیم
شاید صدایمان را بشنوی
شاید تو هم فریادی بلند تر بکشی
تا من هم صدایت را بشنوم
و از زیر آوار دیوار خراب شده ی خیالم بیرون بیاورمت
اما حیف که امروز نه باد و نه نسیم
از کنار شیشه ی پنجره ی اتاقم نمیگذرند
پس چه کنم
نمیدانم
خدا کند که تا فردا سحر که باد و نسیم میایند
زنده بمانی....
دوام بیاور مهمان خیال پاک من
السلام عليك يا غريب الغربا يا امام رئوف يا ثامن الحجج يا علي بن موسي الرضا (ع) ادركني

آروم آروم تو خیابون قدم میزنی اما عجله تو چشمات موج میزنه
انتهای خیابونو نگاه میکنی یک گنبد میبینی با دو تا گلدسته
چراغای حرم از دور به شب جلوهای دو چندان بخشیده. چراغای رنگارنگ در اطراف گنبد فراوونه. دوست داری ساعتها نگاشون کنی اما با دیدن این صحنه پاهات قدرت میگیره و با همه توان به سمتش روونه میشی
با خودت فکر میکنی که هنگام وصل شدن چي بگی
چشمتو از گنبد بر نمیداری هر چه جلوتر میروی و نزدیکتر میشی اضطرابت بیشتر میشه
حالا دیگه روبهروی حرم ایستادی. نگاه میکینی همون موقع دلت میشکنه و دوست داری آسمون چشماتو به بارون اشک مهمون کنی
قدمات ملایم شده و دیگر اون شتاب اولیه رو نداره آروم آروم پیش میری
صدای مناجات آروم به گوشت میرسه
انگار در حال قدم زدن تو عرش هستی
احساس میکنی که دنیا زیر پای توئه و داری از بالا زمینو نگاه میکنی
همه جا روشنه یک گنبد طلایی
که نور ظاهریش مشهدو روشن کرده و نور واقعیش عالمو روبه روی توئه به سمتش
قدم بر میداری گوشهای میشینی و گنبد و گلدسته چراغونی شده رو نگاه میکنی
دل شکسته شکستهتر میشه
بغضت میشکنه
اشکی که ساعتهاست گوشهی چشمت جا گرفته آروم آرام رو گونههات ميريزه و زبان قفل شدهت باز میشه
حتما خیلی حرفها با آقایت داری
دوستان ما رو هم دعا کنین
به گزارش سازمان تجربیات بنده
من قطعه ی مخفی یک پازل بودم قطعه ای که شاید هیچ وقت نمایان نشود.....
| ||
|
امشب از اعماق وجودم، با تو به گفت وگو می نشینم، به خاطر تمام الطاف و نعمت هایی که به من دادی، تو را سپاس می گویم. و از تو می خواهم که مرا یاری کنی تا تمام صفات خوب و زیبا را در وجودم شکوفا کنم. معبودا! تقدیر مرا آنگونه که صلاح من در آن است برایم رقم بزن. شاید من در انتخاب راه اشتباه کرده باشم، از تو می خواهم که راه درست را به من نشان دهی، راهی که مرا به تو برساند | ||
نابینا : مگر شرط نکردیم از گیلاسهای این سبد یکی یکی بخوریم ؟
بینا : آری
نابینا : پس تو با چه عُذری سه تا سه تا می خوری ؟
بینا : تو حقیقتا" نابینایی ؟!
نابینا : مادرزاد
بینا : چگونه دریافتی من سه تا سه تا می خورم ؟!
نابینا : آن گونه که من دو تا دو تا می خورم و تو هیچ معترض نمی شوی !
